آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 18 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

اولین سرما خوردگی

خانومی از شنبه شب تب دار بود به کلینیک رفتیم . خانم دکتر چند نوع دارو داد . عصر یکشنبه دوباره تب نازدونه به ٥/٣٨ رسید که به مطب عمو دکتر رفتیم و استفاده  پاشویه و  مایعات را توصیه کرد  اما شب مجبور به استفاده از شیاف شدیم . دوشنبه عصر از ساعت ٤ به بعد دائم تب خانوم کوجولو بالا می رفت تا این که تبش به ٤٠ درجه رسید. با دکتر تماس گرفتیم که گفت سریع به بیمارستان کودکان مراجعه کنید . در بیمارستان خانمی خیلی بی تابی می کرد و گریه می کرد خدا را شکر  نتیجه آزمایش خون  جیزی را نشان نمی داد . حدود ساعت ٤ نصف شب به خونه برگشیم خوشبختانه دیگه تب نازنینم بالا نرفت . از روز سه شنبه نسبتا بهتر بود اما هنوز بی حال . نازد...
28 خرداد 1390

سلام نه ماهگی

نازدونه مامانی و بابایی امروز وارد  ماهگی زندگيش شده . مبارکه فندق سابقمون .  ديگه حسابی شيطون بلا شدی . خاله ليلا می گه ديروز از نرده های تختت گرفتی و وايستادی ای شيطون . حتما باید این شکلی عکستو بگیرم َ                                                                ...
21 خرداد 1390

جیغ و داد

نازدونه مامان و بابایی تازگی ها صداهای تازه ای در میاری البته اکثرا همرا با جیغ و داد هستش . فکر کنم اینها شروع حرف زدن باشه. گاهی وقتها چنان عصبانی می شی که تنتو سیخ می کنی و يک جیغ بنفش می کشی به همراه اخم  . فکر کنم اين کارا شروع حرف زدن باشه . قربون آيلايي برم که حرفاتو نمی فهمیم در ضمن خیلی هم دوست داری دور و برت شلوغ باشه همه با شما بازی کنن و حرف بزنن ...
20 خرداد 1390

اولین سفر با هواپیما

پنج شنبه عصر برای اولین بار آیلایی بدون بابایی جون و به همراه مامانی و ماما منير اولین سفر هوايي خودشو تجربه کرد  . خانمی خیلی دوست سر پا وايسته و به همه نگاه کنه . در طول سفر دختر خیلی خوبی بودی و مامانی رو اذيت نکردی . این هم چند تا عکس از طول سفر حیف که خیلی تکون می خوردی و کیفيت عکسها پايينه ...
20 خرداد 1390

آيلای بی قرار

نمی دونم چرا تو سفر اينقدر بی قراری می کردی هرچند که پری عمه جونی نازتو می کشيد ولی دائم گريه می کردی و بهونه مامانی رو می گرفتی شايد دلت هوای بابا جونی رو کرده بود نمی دونم .در ضمن خیلی کم اشتها هم شده بودی يک خاطره بامزه : وقتی از خونه يکی از دوستان بر می گشتم داخل ماشين متوجه شدم که داری چيزی می خوری از ماما منير سوال کردم نمی دونست دستم رو تو دهنت کردم ديدم به به برگ دختر نوش جان می کردی .وقتی بغل ماما منير بودی از درخت برگ چيده بودی . حالا ناز خانوم مزه اش چطور بود داری چه با دقت نگاه می کنی خانوم کوچولو. ای خدا دستاشو نگاه کن مامان چرا کله پا خوابیدی پرنسس مامان خیلی خوشحالی هم تو دل طبیعت نشستی و هم این...
20 خرداد 1390

مهمونی

خانوم خانوما پیراهن خوشگلی که خاله حسنا جون براش خریده تنش کرده و می خواد به مهمونی بره   من که خیلی خوشحال و هیجان زده هستم به مهمونی می رم   آيلايي تو مهمونی دختر خيلی خویی بود( البته هميشه همين طوره ) اصلا مامانی و بابایی رو اذیت نکرد ...
15 خرداد 1390